X
تبلیغات
ღღღ Love story ღღღ

ღღღ Love story ღღღ

ღ تو زندگیـت هیـچوقت نذارهرکسی از راه رسید با ساز دلت تمرین نوازندگی کنه ღ

اثبات عشق...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم،

 سالایاول زندگیمون خیلی خوب بود...

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…

اولاش نمیخواستیم بدونیم…

با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…

بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو  گفت:

اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم:

من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید

 و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟

گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:

تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد

 که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…

اگه واقعا عیب از من بود چی؟…

سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…

اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…

بااین حال به همدیگه اطمینان می دادیم که...

 جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…

علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشومی گرفتم…

دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…

اما نمی دونم که تغییر چهره اش ازناراحتی بود…یا ازخوشحالی…

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

بهش گفتم:علی…توچته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:

من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…

من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم:

 اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

واتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…

تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت:

 می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…

بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…

نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…

حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…

برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…

چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…

دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…

وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…

باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…

امضا…مهناز

 

 




"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 19:50 توسط ღ Zahra ღ


گل سرخ...

پرسیدم از گل سرخ در سینه‌ات چه داری ؟

بر گونه‌های سرخت داغ غم که داری؟

خوش می‌تراود از تو عطر هوای مستی،

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

گل با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه‌ام نشسته

این راز شور عشق است ،یک راز جاودانی

بی عاشقی حرام است هر لحطه زندگانی.

 




"
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 20:24 توسط ღ Zahra ღ


عشق واقعی

 
   مرد و زن جوان سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
 
 زن:یواش تر برو من می ترسم...
 
 مرد:نه اینجوری بهتره...
 
 زن:خواهش می کنم من خیلی می ترسم
 
 مرد:خب...اما اول باید بگی که دوستم داری...
 
 زن:دوستت دارم...حالا میشه یواشتر بری...
 
 مرد:منو محکم بگیر.
 
 زن:خب حالا میشه یواشتر بری.
 
 مرد:باشه...به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خود بذاری..
 
.آخه نمیتونم راحت برونم...اذیتم میکنه.
 
  روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود
 
:برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه  افرید
.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز رخ داده یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
.
مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند
 
 با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
 
 و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....
 
 



"
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391 ساعت 12:57 توسط ღ Zahra ღ


تک عروس گورستان

پسر:ضعیفه!دلمون واست تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم.

دختر:تو باز گفتی ضعیفه؟!

پسر:خب...منزل بگم چطوره؟

دختر:واااای...از دست تو!

پسر:باشه...باشه ببخشید...ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه...اصلا باهات قهرم.

پسر:باشه بابا...تو عزیز منی.خوب شد؟...آشتی؟

دختر:آشتی...راستی گفتی دلت چی شده؟

پسر:دلم؟!آها یه کم می پیچه...از دیشب تا حالا.

دختر:واقعا که...!

پسر:خب چیه؟نمی گم مریضم اصلا...خوبه؟

دختر:لوووووووس!

پسر:ای بابا...ضعیفه!این دفعه اگه قهر کنی دیگه ناز کش نداری ها...

دختر:بازم گفت این کلمه رو...

پسر:خب تقصیر خودته...میدونی من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم...هی نقطه ضعف میدی دست من.

دختر:من از دست تو چی کار کنم؟

پسر:شکر خدا...!دلم هم پیچ میخوره چون تب وتاب ملاقات تو بودم...لیلی قرن بیست و یکم من...

دختر:چه دل قشنگی داری تو...چقد به سادگی دلت حسودیم میشه...!

پسر:صفای وجودت خانوم...

دختر:می دونی...دلم ...برای پیاده روی هامون...

برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها...

برای بوی کاغذ نو...برای شونه به شونه راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه...

آخه هیچ زنی مردی مثل مرد من نداره...!

پسر:می دونم...می دونم...دل منم تنگه...برای دیدن آسمون چشمای تو...

برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم...

برای خونه ای که تو خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...

دختر:یادته همیشه به من می گفتی "خاتون"

پسر:آره...آخه تو منو یاد دخترای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر:ولی من که بور بودم.

پسر:باشه...فرقی نمی کنه.

دختر:آخ چه روزهایی بودن...چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده...

وقتی توی دستام گره میخوردن...مجنون من!

پسر: .....

دختر:چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: .....

دختر:نگاه کن ببینم...منو نگاه کن...

پسر:خدا...نه...(هق هق گریه)

دختر:چرا گریه میکنی؟!

پسر:چرا نکنم....ها؟!!

دختر:گریه نکن...من دوست ندارم مرد گریه کنه...جلو این همه آدم...

بخند دیگه...بخند زودباش...

پسر:وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم....؟!

دختر:بخند وگرنه منم گریه میکنما...

پسر:باشه...باشه...تسلیم...گریه نمیکنم...ولی نمی تونم بخندم.

دختر:آفرین!حالا بگو برای کادوی ولنتاین چی خریدی؟

پسر:تو که می دونی من از این لوس بازیا خوشم نمیاد...ولی امسال برات یه کادوی خوب آوردم...

دختر:چی؟زود باش...آب از لب و لوچم آویزون شد...

پسر: .....

دختر:دوباره ساکت شدی؟

پسر:برات...کادو...(هق هق گریه)...

برات یه دسته گل گلایل...یه شیشه گلاب...ویه بغض طولانی آوردم...!!!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!

اینجا کنار خانه ی ابدیت می نشینم و فاتحه می خوانم.

نه...اشک و فاتحه...

نه...اشک و فاتحه و دلتنگی...

امان...خاتون من...تو خیلی وقته که...

آرام بخواب کوچ کرده ی من...

دیگر نگران قرصهای نخورده ام...لباس اتو نکشیده ام...وصورت پف کرده از بی خوابیم نباش...!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...

اما...تو آرام بخواب...

نظریادتون نره




"
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391 ساعت 12:28 توسط ღ Zahra ღ


دفتر مشق...

 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد:

 سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت

و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت :

 بله خانوم؟

 معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،

 تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

 فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

 اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

 اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند

 برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد





"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391 ساعت 10:26 توسط ღ Zahra ღ


عاشقانه 2

 

 بعضی چیزها را " باید " بنویسم 

 نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " 

  برای اینکه " خفه نشم " 

   همین !!

 

 

 

 

خاطراتت صف کشیده اند !

یکی پس از دیگری ...

حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !!

و من ...

فرار می کنم

از فکر کردن به تو

مثل رد کردن آهنگی که ...

خیلی دوستش دارم خیلی !!!

 

 

 

به تاوان دلم که شکسته شد دلهارا میشکنم

گناهش پای دلی که دلم را شکست...

 

               (شهره)

 

                                    

              جلوی بعضی از خاطره ها باید نوشت:

            اهسته یاداوری شوید

                        خطر ریزش اشک.....      

 

                                            (شهره)

 

نزدیکت که میشوم بوی دریا میدهی

دور که میشوم بوی باران

بگو تکلیفم با چشمهایت چیست؟؟

لنگر بیاندازم و عاشقی کنم؟؟

یا چتر بردارم و دلبری کنم؟؟

 

                    (شهره)




"
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391 ساعت 16:3 توسط ღ Zahra ღ


بهترین روز

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...

صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

 سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی

 انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی وگفتی

 بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

 وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..

بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری.بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

 تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .

باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم

 تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی

 وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم

 و تو به من لبخند زدی...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم

 در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم

من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم

 و دستامون تو دست هم بود

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..

چون تو هم گفتی که منو دوست داری

deborah.mihanblog.com




"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 18:49 توسط ღ Zahra ღ


عاشقانه ها...

 

 

  اهسته گفت :خدانگهدارت و رفت .

آدمها چه راحت مسئولیت خود را به گردن خدا می اندازند!!!!

 

 

 

همیشه تو بن بست زندگی همه بر میگردن سراغ عشق اولشون

 اما چه سخته اون روزی که عشق اولت رفته باشه سراغ عشق اولش!!!!

 

 

 

 

برای خودت زندگی کن،

کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند

برای داشتنت می جنگد....

اما اگر دوست نداشته باشد، به بهانه می میرود......

 

 

 

گاهی فقط گاهی

با یک نگاه...

با یک نفس شاید

مواظبم بودی

پس بگذار و بگذر

نگران من نباش

خواستی بیا و مرا ببین

من هنوز تکیه به دیوار دلواپسی ایستاده ام


 

 

 

وقتی به پایان "من و تو" اندیشیدی

باورت نبود که پایان من و تو فقط پایان "ما" نیست

آغاز دنیایی است بی "ما"

و دنیا بدون "ما "

پر است از هزاران "من و تو" ی تنها!

 

 

 

 

آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛ 

  از خــــودش .. از عشـــق

  کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ،  یــــخ بستــه ام!

  آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد

  لیـــز می خوریــد!

 

 

 

 

همیشه نمی شود

زد به بی خیالی و گفت:

امده ام ٬ تنهـــــــا می روم...

یک وقت هایی

شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای...

کم می اوری

دل وامانده ات

یک نفر را می خواهد!

 

 

 

 

دیدیم نمیشود درزمین عاشق شدبه اسمان پروازکردیم

وقتی برگشتیم مارادرقفس انداختند

نتوانستیم ثابت کنیم پرنده نیستیم

ماتنها

عاشق شده بودیم

 

 


دیـوانه ای بی آزار

بـر روی نیمکـت پارکـی کنـار گـــل هــای رز

هـر روز عصـر بـــا چـشمان بسته

در انتظار صدایی ست تا او را به خویش بیاورد

 

نظر یاتون نره 




"
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391 ساعت 18:29 توسط ღ Zahra ღ


سکوت خاکستری...

مترو ایستاد  سوار شد عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود

یه جا انتخاب کرد ونشست روبروش یه زن میانسال و یه دختر جوان نشسته بود که...

واای باور کردنی نبود یعنی خودش بود؟؟؟؟؟؟؟

خاطرات صاعقه وار به مغز پسر برخورد می کرد طوفانی توی ذهنش بپا شد

 خود خودش بود همونی که ادعا می کرد من بی تو میمیرم الان روبروش نشسته بود

 این طوری نگاش می کرد؟توی دلش تبسمی به قصد انکار زد و فکر کرد.

 می  بینم که هنوز زنده ای پس دروغ می گفتی؟؟؟؟؟؟

2سال گذشته بود یا نه شاید هم بیشتر  یادش نمی اومد اصلا براش مهم نبود

  آرایش و لباسش نسبت به اون زمانها یه پرده ساده تر شده بود

 والبته به انضمام چهرش می خورد بیش تر از اینها شکسته شده باشه

چند بار سعی کرد نگاهش رو بدزده چند بار سعی کرد دز دکی و زیر چشمی نگاهش کنه 

 اما گریزی نبود انگار دختر فقط زل زده بود بهش

سرد سرد اینقدر سرد که صد افسوس   از نگاهش پرتاب می شد

  کاش دهن باز می کرد و یه بد و بیراهی می گفت 

 اما اینقدر مرده و سنگین نگاهش نمی کرد ظاهرا مقصد رسیدنی نبود تصمیم گرفت

 یه ایستگاه زود تر پیاده بشه و فوقش چند دقیقه پیاده روی کنه

ولی در عوض زود تر از زیر این نگاه سرد فرار کنه

 همین که خواست از جاش بلند شه تصمیم گرفت

 برای آخرین بار و بی بهانه مثل خود دختر مستقیم بهش زل بزنه

زن میانسال همراهش  لبخند تلخی زد و گفت

زیاد خودت رو خسته نکن 4 ساله که نا بینا شده از بس گریه کرد




"
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391 ساعت 18:14 توسط ღ Zahra ღ


ساحل عشق..

زمان به انتهای شب رسیده بود ولی هنوز عاشقانه

بر روی تخت سنگی  در کنار دریا نشسته بودند.

 سارا در حالی که دسته ای از گل های یاس سفید  در دست گرفته بود

  موهای افشانش در خنکای باد موج میزد  سرش را بر شانه ی سینا گذاشت

 و به آرامی گفت 

 چرا فکر می کنی از اینکه همه ی آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟؟؟؟؟؟؟

سینا لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت:

 به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم  با خود ت داری،

یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم

هنوز هم بخشیدن همه  آرزو هایم به تو کاری دشوار و سختی است

 و مطمئنم این بخشش تو هم تنها از روی احساسات بچگانه ات است

و چیزی نخواهد گذشت که همه ی آرزو هایت را پس خواهی گرفت

سارا که از حرف های سینا ناراحت و غصه دار شده بود

با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت:

اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی

 به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور آن لحظه ثابت می کنم 

 که هیچ وقت آرزو هایم را پس نخواهم گرفت

سینا با خنده گفت :

باز چه نقشه ای در سرت است؟

سارا گفت فقط برو

سینا به سوی خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد ولی....

ولی هنگامی که برگشت خبری از سارا بر روی تخت سنگ نبود

کمی به اطراف خود نگاه کرد ولی او را ندید

سپس در حاشیه ی ساحل به  دنبال او گشت ولی باز هم اثری از او نبود

سپس با صدای بلند  شروع کرد به صدا زدن سارا ساعت ها سراسر ساحل را گشت

 ولی جستوجو های او نتیجه ای نداشت در حالی که دیگر خسته و بی رمق شده بود

با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست وچشمانش را به دریا دوخت

 که ناگهان دید دسته گلی لز یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید




"
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391 ساعت 17:29 توسط ღ Zahra ღ


معنای خوشبختی...

 دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

 دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،

 از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت

و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

 او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود

هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل

 ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

 دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت:

پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت

و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد

 و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود

 نامه می نوشتند

 یا تلفنی با آنها حرف می زدند،

دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.

آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

 در این چهار سال تنها در پی آن بود

 که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود.

در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.

 اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.

زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد.

 در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است.

چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود

و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت.

دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:

 فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید

 که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.

همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.

دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت..

 شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد.

 دختر حرف زیادی نزد،

 تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:

مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

 در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.

 روزی دختر را پیدا کرد

و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد

 اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:

 دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد،

 دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد،

 در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت.

 در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:

 در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود

 که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:

پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید:

 این را از کجا پیدا کردی؟

کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: 

( معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه،)

 (دوستت دارد)




"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 19:33 توسط ღ Zahra ღ


تنها راه رسیدن...

 
 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.
 
میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه
 
 هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.
 
 داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی وناراحتی دیوونه می شه.
 
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:
 
مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟
 
 آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
 
 مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
 
 لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!
 
همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست،
 
 یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،
 
 با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.
 
 کاش منو تولباس عروسی می دیدی.
 
مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.
 
دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.
 
می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم.
 
 ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.
 
دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم:
 
یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!
 
علی تو اینجا نیستی،من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!
 
 داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!
 
کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.
 
کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.
 
علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
 
 حالا که چشمام دارند سیاهیمیرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،
 
همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.
 
روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!
 
روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!
 
علی من یادمه،
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پاروی قلب هردومون گذاشتند.
 
 یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.
 
یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات
 
 قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم.
 
علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.
 
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته
 
ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.
 
روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد
 
چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت
 
ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
 
دارم به قولم عمل می کنم.
 
هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.
 
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم
 
 دیگه تو را ندارم.
 
نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه.
 
همین جا تمومش می کنم.
 
واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون
 با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
 
 عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده.
 
می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،
 
بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.
 
 سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه
 
 چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.
 
 آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
 
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.
 
هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
 
پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم
 
 اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.
 
حالا همه چیزتمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.
 
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر
 
و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
 
مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و
 
باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
 
 
 
 
 
 
 
  نظر یادتون نره 



"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 18:56 توسط ღ Zahra ღ


عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

 و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

بهم گفت:

”متشکرم”.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.

 من عاشقشم.

اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.خودش بود . گریه می کرد

 دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.

نمیخواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.

آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه،

 به من نگاه کرد و گفت:

”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:

”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی

پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”.

ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

 من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا

 و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه،

اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.

به من گفت:

”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال …

قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد،

 و من اینو میدونستم،

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،

با وقار خاص و آروم گفت:

تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.

اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،

 من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم.

 اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:

”تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند،

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.

 این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود.

 آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

 اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

 من میخواستم بهش بگم ،

میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم …

همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….


ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

 

 

 




"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 18:37 توسط ღ Zahra ღ


عروسک...

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم.

 همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت

و به خانمی که همراهش بود گفت:

 “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم:

 “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟”

با بغض گفت:

 “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.

” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟”

پسرک جواب داد

خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”

پسر ادامه داد:

“من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

 “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:

“این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند،

 من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.

 از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!”

او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت:

 “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”

من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم:

“این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”

پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”

بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم،

 چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،

آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:

” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”

چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را

پنهان کردم.فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛

ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم:

 “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده

 و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم.

پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”

اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه،

حس عجیبی داشتم.بی هیچ دلیلی به کلیسارفتم.

در مجلس ترحیم کلیسا،تابوتی گذاشته بودند

 که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود

 

 

 

 

 




"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 18:23 توسط ღ Zahra ღ


لنا و بهنام

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند

 ناگهان لنا یکی ازبچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که

 اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .

بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:

لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:

عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید

نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:

من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که

 تاوقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم

برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.

گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد

 اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره

ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده

 چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما

باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم

 و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بود

عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی

عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی

 عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری

 اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن

 اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

 پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما

 یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم میخواست عشق منو بزنه

 ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه

 رفتم جلوی دست پدرم و گفتم:

پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که بره اون گفت:

 لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

 و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت

 و پدرم منرو به رگبار کتک بست

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.

بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

 اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که

توش نوشته شده بود:

لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم

منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم

میرسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم

خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار توبهنام شاهي

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت:

خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن

ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت:

پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد

و دیگه هم بلند نشد

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟       خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 




"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 16:35 توسط ღ Zahra ღ


تنها بهانه...

  تنها بهانه برای زنده بودنم٬ نفس کشیدنم دوستت دارم...

  ای امید و آرزوی من، دنیای من دوستت دارم...

  ای تو به زیبایی یک گل سرخ، به پاکی یک چشمه زلال،

  به لطافت باران بهار دوستت دارم...

  ا ی تو فصل بهارم، همیشه یارم، همدم این دل دوستت دارم...

  ای تو آرامش وجودم، همه بود و نبودم،

  هستی و تار و پودم دوستت دارم...

  ای تو طلوع زندگی ام، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم...

  ای تو عشق زندگی ام، همیشگی ام، ماندنی ام دوستت دارم...

  دوستت دارم و خواهم داشت٬ ای که تو لایق این دوست داشتنی...

  عاشقت می مانم و خواهم ماند٬ ای که تو لیلی این دل دیوانه ای...

  به خاطرت جانم را، زندگی ام را، فدایت می کنم، نثارت میکنم...

  دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم...

  اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم،

  از تمام وجودم می گویم!!!

  باور کن دوستت دارم...

 

نایت اسکین




"
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391 ساعت 12:55 توسط ღ Zahra ღ


مفهوم عشق...

مفهوم عشق...

 از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:حرام است .

 از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد

 از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟

گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

 از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:همپای love است .

 از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ 

 گفت : محبت الهی است .

 از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟

 گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

 از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

 از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

 از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

 از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

 از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

 از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

 از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

 از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

 از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

 ( دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم )

   

                   




"
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391 ساعت 20:14 توسط ღ Zahra ღ


Love story 2

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی

 چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . 

شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد

اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم .....

اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

 دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ......

 چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

 تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم .....

 آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

 اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

 


برای خولندن داستان های غمگین به ادامه ی مطلب مرا جعه کنید...
                                              





ادامه مطلب...

"
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391 ساعت 19:40 توسط ღ Zahra ღ


my love

 

هی فلانی میدونی؟؟

می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند....

 می مانند......

 عادت می دهند....

ومی روند.

 وتو در خود می مانی..

 و تو تنها می مانی..

 راستی نگفتی؟

رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

 

 

 

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی....






ادامه مطلب...

"
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ساعت 17:45 توسط ღ Zahra ღ


شرط عشق...

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،

 با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر را امتحان کنند

 و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.

چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

 « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است

 و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده»

آنها هر کدام منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد




"
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ساعت 17:34 توسط ღ Zahra ღ


قلب...

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام

تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.

دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..

از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :

ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..

ولي اين بود اون !..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم..

آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت

چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..

درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد.

 درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم

چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..

پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت:

 چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

ادامه مطلبو از دست ندید....

 





ادامه مطلب...

"
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ساعت 17:29 توسط ღ Zahra ღ


Love story

 به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


 





ادامه مطلب...

"
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ساعت 17:18 توسط ღ Zahra ღ